نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
....:::: دل باخته ::::....

....:::: دل باخته ::::....

بايگاني وبلاگ

 

نظر سنجي

 

جمعه، 23 بهمن، 1383

بسم الله الرحمن الرحيم

هر کس در يک مقطع از زندگيش

به يه جايی ميرسه که تغيير ميکنه.

و حالا هم نوبت گم گشته قصه ما هست.

از گم گشتگی به دل باختگی.

اينم سخنی از جناب حافظ.

آن  کيسـت  کز  روي  کرم  با  ما  وفاداري  کـند
بر  جاي  بدکاري  چو  من  يک  دم نکوکاري کـند
اول  بـه  بانگ  ناي  و  ني  آرد  بـه دل پيغام وي
وان  گه  به  يک  پيمانه مي با من وفاداري کـند
دلبر  که  جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نوميد  نـتوان  بود  از  او  باشد  که  دلداري  کـند
گفـتـم  گره  نگشوده‌ام  زان  طره  تا  من بوده‌ام
گفـتا   مـنـش   فرموده‌ام   تا  با  تو  طراري  کند
پشمينه  پوش  تندخو از عشق نشنيده‌است بو
از  مستيش  رمزي  بگو  تا  ترک  هشياري کـند
چون من گداي بي‌نشان مشکل بود ياري چنان
سلـطان   کـجا  عيش  نهان  با  رند  بازاري  کند
زان طره پرپيچ و خم سهل است اگر بينم ستم
از بند و زنجيرش چه غم هر کس که عياري کند
شد  لشکر غم بي عدد از بخت مي‌خواهم مدد
تا  فخر  دين  عبدالصمد باشد که غمخواري کند
با   چشـم   پرنيرنـگ  او  حافظ  مکن  آهنـگ  او
کان   طره   شـبرنـگ   او   بـسيار   طراري  کـند

 

يا حق

دلباخته

[ نوشته شده در ساعت <#time#>]
[ لينك به اين نوشته]


شنبه، 21 آذر، 1383

بدون شرح

بسم الله الرحمن الرحيم

دخترک کوچولو که هنوز دو سالش هم نشده با چشمای سبزش يه نگاهی پر معنا بهش انداخت.

 داشت نماز ظهرشو می خوند دخترک هم نگاش ميکرد.

نمازش تموم شده بود و تسبيحشو گفت.

 چشاش و بسته بود سرش رو گذاشت روی مهر شروع کرد به گريه کردن  دخترک هلک و تلک اومد طرفش با دستای کو چولش آروم زد رو شونش.

 دخترک نمی تونست صحبت کنه با ايما و اشاره حرف ميزد.

 انگشت سبابه دست راسشتو بالا برد پايين آورد  می خواست چادر سرش کنه.

 سرشو بالا کرد ديد دخترکه.

 آروم قسمتی از چادرشو انداخت رو سر کوچولوش.

 دخترک همچنين گل از گلش شکفته بود يه خنده زيبای بچه گانه که دل هر کسيو می بره کرد.

 بهش نگاه کرد دستشو بوسيد دو تا دستاشو برد بالا که دخترک هم از اون کپی کنه گفت بگو خدايا شکرت.

  خدايا تو خيلی خوبی.

 خدايا ممنون که گذاشتی من هم بيام تو اين دنيا.

 خدايا دوست دارم دوست دارم. 

 با هق هق گريه اش دوباره سرشو گذاشت رو مهر.

 دخترک نگاش ميکرد. انگاری که ناراحت شده از گريه اون  اومد بالا سرش با دستای قشنگش با زبون الکنش هی می گفت اوم اوم اوم....يعنی سرتو بالا کن گريه نکن . سرشو بالا کرد چشای قشنگ دخترک هم پر از اشک شده بود.

تو اين ميون بينشون يه چيزايی رد و بدل شد. 

انگاری که زلف دخترک هم گره خورده باشه.

 فکر می کنم  يه روزی به دردش بخوره.

  بغلش کرد بوسيدش بوييدش گفت خدايا شکرت. 

دخترک با خنده جادوييش سرشو تکون داد انگاری که اونم راضيه.

يا علی

گم گشته

[ نوشته شده در ساعت <#time#>]
[ لينك به اين نوشته]


سه‌شنبه، 17 آذر، 1383

اف بر شما

بسم الله الرحمن ارحيم

شب پيشش داشتم کتاب يادگاران

درباره شهيد بروجردی که هديه ای از يه دوست خوب هست

می خواندم.

شب با گريه به خواب رفتم و صبح هنگامی

که از خواب گران بيدار شدم

هنوز مطالب شب پيش در ذهنم

مثل ْسلايد يکی بعد از ديگری تکرار میشد.

اندکی از روز گذشت و من آمدم پای رايانه نشستم

گفتم يکمی اخبار بخوانم ببينم چه خبرهست.

 صفحه بازتاب باز شد.

 من هم خبرايی که به ترتيب برام مهم بود

را خواندم.

تقريبا به مطالب ديروزی رسيده بودم و داشتم صفحه را ميبستم

که چشمم افتاد ”چه بر سر اين مرد جنگی آمده است؟“ 

بی اختيار رویش کليک کردم.

 ~~~~~ 

باورش برايم سخت بود. بسيار متاثر شدم

و دوباره شروع به گريستن کردم.

اول برای خودم چون در جای گرم و نرم نشسته ام و دائم از جنگ

و جهاد شهيد و شهادت سخن ميگويم

بدون آنکه ذره ای از سختيهای آنها را کشيده باشم.

دوم برای مردم که چگونه می توانند همه زحمتهای اين دلاوران را فراموش

کنند و يا آنها را مورد تمسخر قرار دهند.

و چه خوب گفت آن امام عشق: ”اگر مرد نيستی لا اقل آزاده باش.“

هرچند در حال حاضر بعضی ها دم از آزادی ميزنند

بدون آنکه بدانند آزادی بايد با آزادگی باشد.

(از آزادی گفتم و جانم سوخت.)

و سوم گريستم برای آنها که مسئولند و بايد روزی

نه چندان دور پاسخگو به همه کارهايشان باشند.

برای آنها که به مقامی رسيده اند و بويی از انسانيت

و شرف نبرده اند.

برای آنها که پشت ميز محکمه نشسته اند

و دم از عدل و عدالت ميزنند

هر چند خود آنها جنايت را به جای عدالت

جای گزين کرده اند.

من هيچ نيستم و خود گنه کار

لکن پا بر حق نميگذارم (الحمدالله) .

بر من واجب است امر به معروف و نهی از منکر.

پس بگذاريد تا بگويم و انتقاد کنم

شايد اصلاحاتی حاصل شود

هر چند بعيد می دانم.

نميدانم آيا مسئولين ما نيز به مسجد ميروند و يا پای منبر مينشينند؟

اوه...بله ميروند خوب هم ميروند.

پس مگر تا به حال نشنيده اند که اگر آه کسی را در بياورنند

دودمانشان به باد ميرود.

لطفا آن پنبه ها را از گوشهای مبارکتان در آوريد

تا بتوانيد واضح تر صدای آه و ناله آنها

را که در آوريده ايد بشنويد شايد خواب خوش را بر خود حرام کرديد

و دلی را به دست آورديد.

قطعا جای دوری نخواهد نرفت.

نگران نباشيد.

هر چند شک دارم که کاری از پيش رود

 آنها که بر سر قدرت و منصب آخرت خويش را به دنيا

فروخته اند و با بيت المال صفا می کنند.

آنها که همه چيزاشان تظاهر و چپاول شده

چه می دانند انسانيت چيست؟

چه ميدانند حرف حق کدام است؟

چه ميدانند آه و ناله يک زن بی شوهر برای چيست؟

چی ميدانند پا به پای ولی امر رفتن چيست؟

پس چه ميدانند؟

الله و اعلم.

~~~~

 با برخی از جانبازان که برخورد داشتم چه در اينجا و چه در ايران

صحبت که ميشد

از انقلاب آنطور که بايد سخن نميگفتند.

وقتی سخنانشان را ميشنيدم بسيار غصه ميخوردم و  با خودميگفتم که

چرا بايد اينگونه باشد؟

کسی که از جان و مال و خانواده خويش گذشته

و عاشقانه دستور رهبر انقلاب امام راحل(ره) را با جان و دل اجابت کرده

کسی که سختيهای بسيار را تحمل کرده.

آخر چرا؟

و دائم اين سئوالات را خود پرسيدم

به اين نتيجه رسيدم که خوب بودن شرط نيست خوب ماندن شرط است.

مدتی بعد قضيه جانباز ديگری را خواندم که از شدت فقر

مرگ را بر زيستن ترجيح داد و خودش را کشت.

باز هم تاسف و اشک و زاری.

اما چه سود.

آنها که مسئولند ککشان نميگزد.

و فقط حرف می زنند از شهدا و از جانبازان.

ای کاش عمل نيز ميکردنند.

~~~~ 

اگر راست ميگوييد برويد از روستای کهک ديدن کنيد.

آنجا نيز زن شهيد با دو فرزند دارد با زندگی و سختيهايش

دست و پنجه نرم ميکند.

اُف بر شما که از همه مسئول تريد.

اُف بر شما و بر کارهايتان که نميدانيد چه ظلمی

به انقلاب و به رهبر عزيزمان ميکنيد.

اُف بر شما که چشمهايتان را بر روی حقايق بسته ايد

از شهدا دم ميزنيد ليک راهشان را ادامه نميدهيد

شهدای زنده مان را ناديده گرفته ايد

و بر روی اتو بوس ها ديوار ها اتوبان ها عکس و نامهايشان را ميزنيد.

والسلام.

گم گشته

 

 

 

[ نوشته شده در ساعت <#time#>]
[ لينك به اين نوشته]


شنبه، 7 آذر، 1383

دل نگران

به نام حبيب

عجب است آدمی از هر چه می ترسد بر سرش می آيد.

هميشه از آن ميترسيدم که زنده باشم

ولی سودی به حال امت اسلام نداشته باشم.

هميشه هراسانم که زنده باشم

و راهی جز راه حق را روم.

هميشه از آن می ترسم که

زمان هل من ناصرن ينصرنی فرا رسد

و من مانند گوشت بی روح

که گرفتار دنيا و امال نفسانی خويش شده

اين صدای رسا را نشنوم و يا به آن اعتنايی نکنم.

هميشه از آن ميترسيدم و ميترسم

که نفسم  ايمانم را کمرنگ و کمرنگتر از روز قبلش  کند و من  غرق در مرداب جهالت و گمراهی شوم.

هميشه از آن ميترسم که با تصميمی غلط

زندگيم را تباه کنم.

 

التماس دعای فراوان

يا علی

گم گمشته

 

[ نوشته شده در ساعت <#time#>]
[ لينك به اين نوشته]


خانه
بايگاني
پست الكترونيك

diafeh
shera
masiha
DarvishMostafa
majnoon khiebarshekan
Bachehay Ghalam Yaran Ashegh
Eshgh
Shia
Ba Velayat zendeim
Shohada
Shahidan
Moshaki va Nezami
Amrica,Azadi Va Democracy
Zoljana
Zede Monkarat
Takhribchie Doran
Arafeh
Bachehay Solh
Khaterat Rahbari
Ma Nasle 3vomia
Khaterat Jebheh
Bat Bacheh
Eshq Hossien
Do Koohe
Madreshe Eshq
Eshqe Sabze Sabz
Yaran Moud
Zeyton
AliWaliAllah
TalabNet
Shahde Shahadat
MenbarNet

  RSS 2.0